نامه صد و پنجم
سلام عزیز مامان
خیلی وقته باهات حرف نزدم
امروز صبح که زیر برف داشتم قدم میزدم بهت فکر میکردم .... به حرفایی که تو این چند روزه درباره ات زدم ولی با خودت حرف نزدم
این ماه خیلی امید داشتم به بودنت این امید رو بابات هم توی من خیلی تقویت کرد و همینطور شرایط بدنیم
اما خب واقعیت اینه که نیستی... حتی پیش خودم فکر میکردم چه خوب میشه که یکی دو ماه دیگه خیلی اتفاقی متوجه بشم که تو هستی و کلی بزرگ شدی و من نفهمیدم .....
چند روز پیش وقتی هنوز شک داشتم به بودن یا نبودنت بابات برا ماشین جدیدمون ضبط خریده بود.. ضبطی که ال سی دی داشت
وقتی اومد خونه بهش گفتم چرا این کار رو کردی... این ضبط برای اونایی خوبه که بچه دارن و میخوان بچشون سرگرم بشه ... ما که اصلا معلوم نیست بچه دار میشیم یا نه
بابات هم مثل همیشه با حوصله جواب این بدقلقی ها و بیحوصلگی های منو داد و ارومم کرد
شب خواب دیده بود تو رو نشونده صندلی عقب ماشین و کمربند رو برات بسته و کارتون باب اسفنجی گذاشته تا نگاه کنی
الهی فدات شم که تو هم مثل مامانت عاشق باب اسفنجی هستی
بابات تا حالا خوابت رو ندیده بود و اونروز کلی ذوق میکرد برات
الان که کم کم داریم به زمان به دنیا اومدنت نزدیک میشیم من همش تو این فکر و خیالم که اگه الان تو بودی من در چه حال و جه وضعی بودم..!!!
نمیدونم چی قراره پیش بیاد ... کی قراره تو بیای پیش ما... دارم سعی میکنم بیقراری نکنم... دارم سعی میکنم در انتظار بهترین باشم ... چون میدونم خدا بهترین رو برام حاضر کرده


نامه صد و پنجم
